۱۶ مطلب با موضوع «دست نوشته» ثبت شده است

انگار قرار است طوفانی شود

انگار قرار است طوفانی شود

نیمه شب است.ابر های سیاه را در امتدادش میبینم انگار قرار است طوفانی شود.نسیم نمناکی میوزد.کنار ساحل ایستاده ام.در انتظار یک موج.موجی که از همه بیشتر جلو آید و به من برسد و من را درآغوش بگیرد و با خود ببرد...

  • ...AMIRAAD ...
  • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷

باران می آمد

باران می آمد

رد پای احساسم را در ابر های بارانی یک عصر پاییزی یافتم.دنبالش کردم.رد ها به جایی نرسید!. وقتی برگشتم باران می آمد...

  • ...AMIRAAD ...
  • پنجشنبه ۲۸ تیر ۹۷

لذت درک شدن

لذت درک شدن

درک شدن, لذتیه که خیلی دست کم گرفته شده...

  • ...AMIRAAD ...
  • سه شنبه ۲۶ تیر ۹۷

چرخه ی ابدی

چرخه ی ابدی

فکر کرد صدای هق هق گریه می شنود.صدایی تقریبا نامفهوم که تنها میتوانست از اشک هایی باشد که آهسته قطره قطره تا گوشه دهان پایین می ریزد و در آنجا ناپدید می شود تا چرخه ی ابدی شادی ها و غم های پیچیده انسان را دوباره از سر گیرد. 

  • ...AMIRAAD ...
  • دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷

داشتن یا بودن

داشتن یا بودن

ما انسان ها بیشتر به "داشتن" اهمیت می دهیم تا به "بودن"

  • ...AMIRAAD ...
  • شنبه ۲۳ تیر ۹۷

نسیم سرنوشت

نسیم سرنوشت

نمیدانم هرکدام از ما سرنوشتی داریم یا بطور تصادفی روی یک نسیم شناوریم.

شاید هردو درست باشند ,شاید هردو همزمان اتفاق می افتند!

  • ...AMIRAAD ...
  • سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷

بالن آرزو ها

بالن آرزو ها

همه ی آدم ها آرزو میکنند,این همه آرزو به کجا می روند؟

این آرزو ها یاده کسی میماند؟یا در اعماق کهکشان گم میشوند؟

خداوند وقت خواندن این حجم از نامه ی نانوشته را دارد؟ یا این فقط یک پست یک طرفه است؟

اگر چراغ بالن آرزویم خاموش شود چه اتفاقی میافتد؟

  • ...AMIRAAD ...
  • يكشنبه ۱۷ تیر ۹۷

بادام تلخ واقعیت

بادام تلخ واقعیت

حرف میزد,سرزنش میکرد,مقایسه میکرد,سرخوده ی این همه محدودیت بودم

نقدم را به کسی نگفتم,سکوت کردم,ولی انگار واقعیت نمیخواست رهایم کند

خیلی تلخ بود, واقعیت مثل بادامی بود که فقط با تف کردنش میشد از شر تلخی اش خلاص شد

چه کسی راست میگوید؟سردگمی در من ریشه میدواند و تناقض های بیشتری را در این جنگل کذایی میابم

کاش میشد کیسه ی راز های سینه ام را بدرم و چشم در چشمش کار هایش به رویش آورم.تا با حرف های خودش زمینش بزنم!

کاش میتوانستم!

  • ...AMIRAAD ...
  • شنبه ۱۶ تیر ۹۷

هنوز با من بود

هنوز با من بود

شب هنگام بود,باران میبارید,چتری نبود ,یادم نیست حالم چطور بود

رعدو برق میزد,صدام زد ,برگشتم,کسی نبود,دنبالش گشتم,رفته بود

بیدار شدم,باران میبارید,چتری نبود ,یادم نیست حالم چطور بود 

صدایی نیامد ولی برگشتم, دنبالش گشتم,فهمیدم رفته است!

با فریاد از خواب پریدم فهمیدم همه اش خواب بوده صدایش را شنیدم توهم هنوز با من بود!

  • ...AMIRAAD ...
  • جمعه ۱۵ تیر ۹۷

قدم های شبانه

قدم میزنم و خیابان های شهر را یک به یک می پیمایم 

در این هنگام است که فکر ها و ایده ها به سراغ می آیند

راه رفتن نیمه شب را به مهمانی و دورهمی ها ترجیح میدهم چون زمانیست برای فکر کردن

زمانی برای تراوشات ذهنی ام زمانی برای به افق نگریستن زمانی برای شکستن مرز های محدودیت!

  • ...AMIRAAD ...
  • جمعه ۱۵ تیر ۹۷