پیرمرد تنومند

پشت سرم کسی نبود,در حال تایپ بودم,صدای بلبل همنشین قدم های ناهمسانم شده بود

آفتاب روی آسفالت پیاده رو مسیری طلایی در امتداد خیابان برایم به ارمغان آورده بود

ناگهان تنه ام به تنه ی پیرمرد تنومندی تابید!

آنجا بود که دیگر ادامه ی همین متن را ننوشتم چون پیرمرد نگاه غضب آلودی به من داشت و چند فحش هم نثارم کرد:)

من هم که فاز ادبی ام پریده بود,لبخند معناداری به پیرمرد زدم و صحنه را محتاطانه ترک کردم!:)