بادام تلخ واقعیت

حرف میزد,سرزنش میکرد,مقایسه میکرد,سرخوده ی این همه محدودیت بودم

نقدم را به کسی نگفتم,سکوت کردم,ولی انگار واقعیت نمیخواست رهایم کند

خیلی تلخ بود, واقعیت مثل بادامی بود که فقط با تف کردنش میشد از شر تلخی اش خلاص شد

چه کسی راست میگوید؟سردگمی در من ریشه میدواند و تناقض های بیشتری را در این جنگل کذایی میابم

کاش میشد کیسه ی راز های سینه ام را بدرم و چشم در چشمش کار هایش به رویش آورم.تا با حرف های خودش زمینش بزنم!

کاش میتوانستم!