دست هایش را گرفتم, قدم هایمان در تلاطم شب بیداری هایم بیشتر میشد!

از من جدا شد,دنبالش رفتم,پرواز کرد, صدایش زدم ,بالاتر می رفت!

من ماندم و بودن بدون او ,تو هم او را میشناسی اسمش آرزوست!